♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
و اما عشق... پادشاهی بود که پسری صاحب جمال و صاحب کمال داشت، که به زیبایی و مردی شهرت روزگار خود بود، کسی نبود که او را دیده باشد و دل بر او نبسته باشد، در این میان دخترکی بود که بر شاهزاده عاشق گشته بود، که بهره چندانی از جمال هم نداشت ، روز به روز عشق دخترک بر شاهزاده بیشتر می شد و روز و شب بر فراق معشوقش می گریست، تا جایی که دیگر عنان از کف داده بود، شاهزاده هر کجا میرفت دخترک به دنبالش بود، چون به شکار میرفت دخترک پیشاپیش سواران می شتافت و فقط شاهزاده را می نگریست و می گریست ، کم کم وضع به جایی رسید که همه در کار این دختر حیران گشته بودند تا اینکه شاهزاده از این وضعیت خسته شد و به ستوه آمد و گلایه دخترک را به پیش پدر برد و از او خواست او را از این ننگ نجات دهد، شاه چون سخنان شاهزاده را بشنید دستور داد همه در میدان شهر جمع شوند و اسبی را بیاورند و موی سر دخترک را به پای اسب ببندند و اسب را به دور میدان بتازانند و بدین حال جان دخترک را بگیرند، همه در میدان شهر جمع شدند ، مردم شهر که حال و روز دختر بیچاره را می دیدند بحالش اشک می ریختند، هنگامی که خواستند موی سر دخترک را به پای اسب ببندند دخترک خود را به پای پادشاه انداخت و گفت: ای پادشاه من حاجتی دارم ،پادشاه گفت: اگر می خواهی بگویی جانت را نگیرم قبول نمی کنم، اگر می خواهی بگویی مویت را بر پای اسب نبندم نیز حاجتت را روا نمی کنم، اگر برای مدتی امان می خواهی باز هم پذیرفتنی نیست، اگر هم قبل مرگ دمی همنشینی باشاهزاده را می خواهی باز هم امکان ندارد، اگر جز این چهار حاجت، حاجت دیگری داری بگو؟دخترک گفت: نه من جان می خواهم، نه امان و نه می گویم مویم را بر پای ا سب مبند، پادشاه گفت: پس حاجت تو چیست؟ گفت پادشاها از تو یک خواهش دارم حال که می خواهی مویم را بر پای اسب بندی و جانم را اینگونه بستانی مویم را بر پای اسبی بند که شاهزاده سوار آن باشد ، تا من در زیر سم اسب او جان سپارم **** زنـش گفتـــــا اگـر امـــــروز ناچـــــار به زیر پای اســـــبـم مــی کشــی زار مرا آنســت حــاجــت ای خــــداونــد کــه موی مـن به پـای اســب او بنـــد که تا چون اســـب تازد بهـــر آن کار به زیــر پــای اسبـــــم او کشـــد زار بلــی، گر کشته ی معشــوق باشم زنـــــور عشـــق بـر عیــوق باشــــــم زنـــی ام مــرده ای چــــنـدان نــدارم دلــم خــون گشــت گویی جان نـدارم چنین وقتی چو من زن را که اهلست بر آور این قدر حاجت که سـهلسـت پادشاه چون سخنان زن را بشنید دلش به رحم آمد و بحالش گریست و دخترک را بخشید ببخـشــــید و بـه ایـــوانــش فرســتاد چــو نـو جانی به جانانــش فرســـتـاد بیـــا ای مـــــرد اگــر بــا مــا رفیـقــی در آمـــــوز از زنــی عشـــق حـقیـقی وگــر کـم از زنــانی ســر فـــرو پـوش کـم از حیزی نه ای این قصه بنیوش فریدالدین عطار نیشابوری
| Design By : Night Skin |


