|
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 17:10 توسط رویا ღ مسعود |
سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي
هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهي جراحي پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه ميتواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست.سكهها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصلهاش سر رفت و سكهها را محكم روي پيشخوان ريخت. **ادامه داستان در ادامه مطلب** + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 16:28 توسط رویا ღ مسعود |
ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت ويرانه نه آن است که فـــرهاد فــــرو ريخت ويرانـه دل مـــاست که بــــا هـر نـــگـه تــو صــد بار بنا گشـت و دگــر بار فـــــرو ريخت + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 16:49 توسط رویا ღ مسعود |
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 16:19 توسط رویا ღ مسعود |
آلن جونز کشيش مي گويد براي ساختن روح به چهار نيروي نامرئي نياز داريم : عشق ، مرگ ،قدرت ،
زمان . عشق لازم است زيرا خدا ما را دوست دارد . آگاهي از مرگ لازم است تا زندگي را بهتر بفهميم . مبارزه براي رشد لازم است ، اما نبايد در دام قدرتي که در اين مبارزه به دست مي آيد بيفتيم زيرا مي دانيم که اين قدرت هيچ ارزشي ندارد. سرانجام بايد بپذيريم که روح ما هر چند ابدي است اما در اين لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدوديتهايش .بدين ترتيب بايد طوري عمل کنيم که در زمان بگنجد، کاري کنيم تا به هر لحظه ارزش بگذاريم. نبايد اين چهار نيرو را مشکلاتي بدانيم که بايد حل کنيم ، زيرا خارج از اختيار ماست . بايد آنها را بپذيريم و بگذاريم آن چه را که بايد به ما بياموزند . + نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 18:27 توسط رویا ღ مسعود |
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 17:26 توسط رویا ღ مسعود |
یک شب کنار شمعی ،تا صـبح دم نشستم
او گریه کرد می سـوخت، من هم زغم شکــستم در آن شــب ســیه رو ، یــادم به چشــــمت افتـــاد آن مســـتی نگــاهــت ، بـر روی چشــــمم افتــــاد آهســـــته اشــــکی آمــــد ، پــاییــن ز دیـدگــانـــم گــویــی به شـــعـله آمـــد ، شـــــمع درون جـانـــم آن قطـــره اشـــکم آخـر، بـر روی شـــــمع لغــزیــــد خــامــوش گشـــت آنـــگه ، دودی بـه نـاز رقصـیــــد از طــــرح دود آن شـــــــمع، در آن ســـــیاهی تـــار شـــعـری نوشــته می شـــد ، آهســته روی دیـوار دل مـی تـپـــــد بـه ســـینه ، بــا یــاد روی دلــــــدار هر جــا که هســـتی یـارم ، باشــد خــــدانگهـــــدار + نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 12:19 توسط رویا ღ مسعود |
خاخامي در ميان مردم محبوبيت زيادي داشت ، همه مسحور گفته هايش مي شدند . همه به جز
اسحاق که هميشه با تفسيرهاي خاخام مخالفت مي کرد و اشتباهات او را به يادش مي آورد . بقيه از اسحاق به خشم مي آمدند ، اما کاري از دستشان بر نمي آمد . روزي اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاري ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگين است. يکي گفت : چرا اينقدر ناراحتيد ؟ او که هميشه از شما انتقاد مي کرد ! خاخام پاسخ داد : من براي دوستي که اکنون در بهشت است ناراحت نيستم . براي خودمناراحتم . وقتي همه به من احترام مي گذاشتند ، او با من مبارزه مي کرد و مجبور بودم پيشرفت کنم .حالا رفته ، شايد از رشد باز بمانم . + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 16:26 توسط رویا ღ مسعود |
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 19:19 توسط رویا ღ مسعود |
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد
نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا هم اینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها . روستایی ها همین طور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد. اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن. دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود. «بیائید راه دوم را برگزینیم.» + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 15:39 توسط رویا ღ مسعود |
شبی پسری کوچک نزد مادرش رفت که در آشپزخانه غذا درست می کرد و کاغذی به او داد.
مادرش دستش را با پیشبند خشک کرد و آن کاغذ را به شرح زیر خواند: بابت زدن چمن 5 دلار. بابت تمیز کردن اتاقم در این هفته 1 دلار. بابت خرید کردن برای شما 50 سنت. بابت مواظبت از برادر کوچکم 25 سنت. بابت بیرون بردن سطل زباله 1 دلار. بابت دریافت گواهینامه قبولی 5 دلار. بابت نظافت حیاط 2 دلار. جمع بدهکاری 75/14 دلار. مادرش به او که منتظر ایستاده بود نگاه می کرد و افکاری از ذهنش می گذشت. او مداد را برداشت و پشت آن کاغذ این عبارت را نوشت: بابت نه ماهی که تو را حامله بودم و در درونم رشد می کردی، حساب نمی کنم، مجانی.بابت تمام شبهایی که بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم و برایت دعا کردم، حساب نمی کنم،مجانی.بابت تمام زحمات و اشکهایی که در این سالها باعث شان تو بودی، حساب نمی کنم، مجانی.بابت تمام شبهایی که با ترس گذراندم و نگرانی هایی که می دانم در پیش دارم، حساب نمی کنم،مجانی. بابت اسباب بازیها و غذاها و لباسهایی که برایت خریدم و حتی پاک کردن بینی ات، حساب نمی کنم پسرم، مجانی. و وقتی تمام این ها را با هم جمع کنی، کل هزینه عشق واقعی را حساب نمی کنم، مجانی. و قتی پسرک خواندن آن چه را مادرش نوشته بود تمام کرد، چشم هایش پر از اشک شده بود. در چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «مادر، خیلی دوستت دارم» سپس مداد را برداشت و با حروف درشت نوشت: « تمام و کمال پرداخت شد. » + نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 20:2 توسط رویا ღ مسعود |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 17:28 توسط رویا ღ مسعود |
با کلــــبه روشــنم شبی را ســـر کن با دســـــت صمیـــمیت مـــرا بــاور کن صــد بار چنین گفتـــم و می گویم باز به عشـــق تو زنـــده ام مرا بــــاور کن + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 14:19 توسط رویا ღ مسعود |
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در
حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی
داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان که
ما چقدر فقیر هستیم!...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 21:47 توسط رویا ღ مسعود |
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 15:53 توسط رویا ღ مسعود |
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار
و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آن ها قهوه آماده می کرد . او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛شیشه ای،پلاستیکی،چینی، بلور و لیوان های دیگر.همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، الان فقط لیوان های بد شکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند.دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرفها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت،اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید. + نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 14:8 توسط رویا ღ مسعود |
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 15:20 توسط رویا ღ مسعود |
عاشق میان خود و معشوق فرقی قائل نیست... مولانا حکایت شیرینی در وصف این مقام دارد و میگوید:"عاشقی به دیدار معشوق خود رفت و در زد. معشوق پرسید کیستی؟ گفت: من. معشوق در را باز نکرد و گفت در این سرا فقط جای یک نفر است. عاشق رفت و یکسال تمرین کرد که دیگر نگوید من هستم و دوباره به خانه معشوق بازگشت و چون معشوق پرسید کیستی، گفت: پشت در هم تو هستی و معشوق در را باز کرد. + نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 12:43 توسط رویا ღ مسعود |
قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد و از سراسر دنیا نامه هایی ار طرفدارانش دریافت کرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود : چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ آرتور در پاسخش نوشت : دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند . ۵ مليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند . ۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند . ۵۰ هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵ هزارنفر سرشناس مي شوند . ۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند . ۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟ + نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 16:17 توسط رویا ღ مسعود |
عشق رو نمیشه با یه شاخه گل مقایسه کرد + نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 14:40 توسط رویا ღ مسعود |
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او
را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود .مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا" هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : ** ادامه متن در ادامه مطلب... ** + نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 17:39 توسط رویا ღ مسعود |
تـنها عشق با روح انسان پـیـونـد می خورد. زنـدگـی بـدون عـشـق ،سـرد و مـرده اسـت. زنـدگـی تـوام عـشـق، گرم و پـر خروش اسـت. هـر کـس کـه عشق را هـرگز نیافت زندگی هـم نکرد و کسی هـم کـه عشق را یـافـت زنگی اش را از دست داد. عشق شوری در نهاد ما نهاد جــان ما در بـوته ســـودا نهــــاد بـا عشق می توان دنیـا رو بـه انـدازه یک نفر کوچک کـرد و مـی تـوان یک نفر رو بـه اندازه دنیا بزرگ
کرد. عشق با درد هـمـراه است، چون دگرگون می کند. عشق واقعی تنـهایی را به یگانگی مبدل
می کند. عشق زیباست چون، خدا، عشق را به ما داد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 10:0 توسط رویا ღ مسعود |
|
| ||||||