♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
این روزها منم و منم و من و خدا و شادم به وسعت دنیا شکر ... شکر ... شکر
"یک مــــــــادر" عشق يعني هر دمي در جستجو عشق يعني هجرت ازمن تا به او عشــــق يعني حــــــرف او بر روي چـــــــشم عشــــق يعني صبر در هنگام خـــشم عشق يعني دلبري دلدادگي عشق يعني غربت و واماندگي عشق يعني همچو آتش سوختن عشق يعني چشم بر او دوختن عشق يعني دائما در درد و رنج عشق يعني يافتن صدكوه گنج عشق يعني زلف تابيده كمند عشق يعني زلف و بر پاي بند قصهء عشقی که میگـــم، عشقه لیلای مجنووونه با یه روایت دیگـــــه، لیلی جای مجنوونه مجنون سر عقل اومده، شده آقای این خوونه تعصب و یه دندگیــــش، کرده لیلی رو دیوونه.... اما لیلی بی مجنونش، دق میکنه میمیـــــره با یه اخم کوچیکه اووون، دلش ماتم میگـیــــره میگه باید بسازه و این مثل یه دستووره همین یه راه مونده واســـش، چون عاشق مجبووره زووووره عشق تو زووووره، احـســــاس همیشه کوررره هرجـــا خود خواهی بــاشه،انصاف،
ازونجا دووووره عاقبته لیلی ما، مثل گلهای گلخونه تو قاب سرد شیشه ای، پژمرده و دلخونه حکایت عشق اونا، مثل برف زمستونه اومدنش خیلی قشـــنگ، آب کردنش آسووونه قلب تو خالی از عشقوبی نوره سوتو کوره عاشق کشی مرامته، نگات سرده و مغرووره عشقو ببین تویه نگاش، از کینهء تو دووره یه کاری کن تو هم براش،دل عاشقیتم زووره زوووووره عشق تو زوووره، احـســـاس همیشه کووره هر جا خود خواهی باشه، انصــاف، ازونجا دوووره
خدا گیرد او را از او ، که او را از من گرفت... اجازه
میدهی کمی
... فقط
کمی ......! به آغــوشت
فکــــر کنم؟
باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ ... ... ... روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و شیرین... در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز... یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد... باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه… این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم برو ای خوب من هم بغض دریا شو خداحافظ برو با بی کسی هایت هم آوا شو خداحافظ تو را با من نمی خواهم که "ما" معنا کنم دیگر برو با یک"من" دیگر بمان "ما"شو خداحافظ مرد کیست؟ من که پس از او تنهایی را به هر چیز ترجیح دادم یا او... که ادعایش این بود... بی تو میمیرم... اما پس از من ... هرطور
بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش
صحبت می كردم. موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره
هرطور كه بود موضوع رو پیش كشیدم, از من پرسید چرا؟!
کسی ست که میتونه جای خالی دیگران رو برات پر کنه،
اما هیچ کس نمیتونه جای خالی مــــــادر رو برات پر کنه !
![]()
![]()
یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید نگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیستامّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت ،در خانه را باز کرد .
و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد سکه طلا را توى جیبش انداخت
و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت :
« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستـــــمدار خواهد شد!![]()
![]()
![]()

![]()
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!"
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.![]()
![]()
"اهرام مصر،تاج محل،دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا)،کانال پاناما،کلیسای پطرس مقدس،دیوار بزرگ چین،آبشار نیاگارا"
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...
آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...دخترک با تردید چنین خواند:
به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!
آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...![]()

سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت دوستت دارم... ![]()
![]()
حكايت شکر مصیبت
سعدی می گوید: پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدت ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجلّ، علی الدّوام گفتی.
پرسیدندش که شکر چه می گویی؟
گفت:"" شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی""![]()
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
فریدون مشیری![]()
مردان هم قلب دارن
فقط صدایش، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
... شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم
... ... ... ... ... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها![]()
![]()
![]()
موضوع اصلی
این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی كه از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
:ادامه مطلب:![]()
| Design By : RoozGozar.com |





