تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

این روزها منم و منم و من و خدا و شادم به وسعت دنیا شکر ... شکر ... شکر

"یک مــــــــادر"
کسی ست که میتونه جای خالی دیگران رو برات پر کنه،
اما هیچ کس نمیتونه جای خالی مــــــادر رو برات پر کنه !

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:30 توسط رویا ღ مسعود |

عشق يعني هر دمي در جستجو

عشق يعني هجرت ازمن تا به او

عشــــق يعني حــــــرف او بر روي چـــــــشم

عشــــق يعني صبر در هنگام خـــشم

عشق يعني دلبري دلدادگي

عشق يعني غربت و واماندگي

عشق يعني همچو آتش سوختن

عشق يعني چشم بر او دوختن

عشق يعني دائما در درد و رنج

عشق يعني يافتن صدكوه گنج

عشق يعني زلف تابيده كمند

عشق يعني زلف و بر پاي بند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:6 توسط رویا ღ مسعود |

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند، پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد  و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد :


یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :

من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید نگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیستامّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت ،در خانه را باز کرد .

و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد  و یک راست راهى اتاقش شد کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود  چشمش به اشیاء روى میز افتاد با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد سکه طلا را توى جیبش انداخت

و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت :
« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستـــــمدار خواهد شد!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:33 توسط رویا ღ مسعود |

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:57 توسط رویا ღ مسعود |

قصهء عشقی که میگـــم، عشقه لیلای مجنووونه

با یه روایت دیگـــــه، لیلی جای مجنوونه

مجنون سر عقل اومده، شده آقای این خوونه

تعصب و یه دندگیــــش، کرده لیلی رو دیوونه....

اما لیلی بی مجنونش، دق میکنه میمیـــــره

با یه اخم کوچیکه اووون، دلش ماتم میگـیــــره

میگه باید بسازه و این مثل یه دستووره

همین یه راه مونده واســـش، چون عاشق مجبووره

زووووره عشق تو زووووره، احـســــاس همیشه کوررره

 هرجـــا خود خواهی بــاشه،انصاف، ازونجا دووووره

عاقبته لیلی ما، مثل گلهای گلخونه

تو قاب سرد شیشه ای، پژمرده و دلخونه

حکایت عشق اونا، مثل برف زمستونه

اومدنش خیلی قشـــنگ، آب کردنش آسووونه

قلب تو خالی از عشقوبی نوره سوتو کوره

عاشق کشی مرامته،  نگات سرده و مغرووره

عشقو ببین تویه نگاش، از کینهء  تو دووره

یه کاری کن تو هم براش،دل عاشقیتم زووره

زوووووره عشق تو زوووره، احـســـاس همیشه کووره

هر جا خود خواهی باشه، انصــاف، ازونجا دوووره

....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:35 توسط رویا ღ مسعود |

 

خدا گیرد او را از او ، که او را از من گرفت...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 14:41 توسط رویا ღ مسعود |

اجازه میدهی کمی ...

فقط کمی ......!

به آغــوشت فکــــر کنم؟

و سپـــس ... فقط گــــــــــریه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:44 توسط رویا ღ مسعود |

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 8:25 توسط رویا ღ مسعود |

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ ... ... ... روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و شیرین... در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز... یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد... باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه…

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:40 توسط رویا ღ مسعود |

از یک گروه از دانش اموز خواستند اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند... علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
"اهرام مصر،تاج محل،دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا)،کانال پاناما،کلیسای پطرس مقدس،دیوار بزرگ چین،آبشار نیاگارا"

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...

آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...دخترک با تردید چنین خواند:
به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:
دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!
آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:2 توسط رویا ღ مسعود |

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت دوستت دارم...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 15:22 توسط رویا ღ مسعود |

برو ای خوب من هم بغض دریا شو خداحافظ

برو با بی کسی هایت هم آوا شو خداحافظ

تو را با من نمی خواهم که "ما" معنا کنم دیگر

برو با یک"من" دیگر بمان "ما"شو خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 20:45 توسط رویا ღ مسعود |

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:15 توسط رویا ღ مسعود |

حكايت شکر مصیبت

سعدی می گوید: پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدت ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجلّ، علی الدّوام گفتی.
پرسیدندش که شکر چه می گویی؟
گفت:"" شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی""
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:39 توسط رویا ღ مسعود |

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 16:6 توسط رویا ღ مسعود |


مردان هم قلب دارن
فقط صدایش، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
... شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم
... ... ... ... ... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 8:20 توسط رویا ღ مسعود |

 

مرد کیست؟ من که پس از او تنهایی را به هر چیز ترجیح دادم

یا او...

که ادعایش این بود... بی تو میمیرم... اما پس از من ...

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:4 توسط رویا ღ مسعود |

 

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:52 توسط رویا ღ مسعود |


آنقدر پیش این وآن از خوبی های نداشته اش گفتم که.. وقتی سراغش را میگیرند "شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 20:8 توسط رویا ღ مسعود |

با مردها نمی شود درد و دل کرد ...

احساسات مردها در قلبشان نیست...

حتی وقتی احساساتی میشوند ...

دستت را به گرمی نمی فشارند...

نگاه تنهایت را به گرمی همراهی نمیکنند...


بلد نیستند هم دردی کنند...

بلد نیستند عشق بورزند...

مردها فقط بلدند عشقبازی کنند...!

حتی در اوج بدبختی و تمام حسهای بد تو ...

و دردناک تر این است که ...

خیال میکنند این تو را آرام می کند!!!

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 21:13 توسط رویا ღ مسعود |

 

من یک دختـــــــر ایــــرانیــــــــم ... "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ... تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ... روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ، ارزان نمی فروشمش... دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد،بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش ... ... لبـــــریــــزم از مهـــــر ....... اما استــــــــوار ...... ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــا نیست ..... عشق "حـــوای" ایرانی با شکــــوه است و بــــــــزرگ .... "آدمی" را برای همراهی برمی گزیند : شریــف ، لایــق ، فروتـــــن و عــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــق

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 19:14 توسط رویا ღ مسعود |



هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم.

موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم. موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پیش كشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی كه از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 16:38 توسط رویا ღ مسعود |



Design By : RoozGozar.com

امكانات سايت